شب و من و ساز دهنی

گردن بند آکریلی (بخش دوم)

M مومی خوبی ازکار در آمد اما موم مشکلات خاص خودش را داشت . گوشه های تیز آن به مرور ساییده می شد و در برابر گرما  دوامی نداشت و... مجموعه این عوامل  سبب شد که ابتکار جدیدم را در مورد M مومی  هم بکار بندم و از آنهم قالب دو تکه گچی گرفتم !  یکی از سخت ترین کار ها بود چون شکل آن بگونه ای بود که گوشه ها و حفره های زیادی داشت وهنگام خارج کردنش از قالب گچی الگوی مومی کاملا" بهم می ریخت و در صورتی که قالب درست از آب در نمی آمد بایستی  کار از اول تکرار می شد . سماجتم کمک بسیاری کرد تا قالب گچی مذکور ساخته شد .  احساسم این بود که با داشتن آن قالب گچی ، به سادگی نمونه های آکریلی را می توانم بسازم .اولین نمونه آزمایشی را از آکریل سبز ساختم، که اتفاقا" بد هم نبود . اما نمونه های بعدی خوب نشد و پس از یکی دو بار تکرار ، قا لب گچی هم آسیب دید و من ماندم و یک M آکریلی سبز رنگ  . آنرا صیقل دادم و کم و بیش همانی شد که در نظر داشتنم بسازم . در همین گیر و دار ، ماتیلدا خبر داد که آمدنش به تبریز منتفی شده است !!! من ماندم و یک مشت قلب آکریلی و یک M سبز رنگ صیقل خورده که با مجموعه آنها ، در اتاقم می نشستم و همراه با نوای سیاوش قمیشی ، «یه قل ،دو قل» بازی می کردم ! وقتی به روز های گذشته ام فکر می کردم که با چه شور و انگیزه ای داشتم محصولات آکریلی را به تولید انبوه می رساندم تا به مو قع آماده شود ، دلم می سوخت . یک تیر و کمان از همانهایی که هر پسر بچه شیطانی،در دوران کودکی نسل ما،  نمونه ای از آن را داشت ، در میان خرت و پرتهایی که پس از قبولی در دانشگاه ،بعنوان یادگار های گذشته ،با خودم به دانشگاه برده بودم  ، یافت می شد. یکی از همان شبها، یکی از آن قلبهای آکریلی را به کمک آن تیر کمان ، با زاویه ۴۵ درجه رو به آسمان ، به سمت مدار جنوب غربی ، که اغلب رو به ان سمت سازدهنی می نواختم ، پرتاب کردم !!! به سوی سر زمین ماتیلدا ... 

کلافه بودم ، از نیامدنش . اما حیفم می آمد آن محصولات عاشقانه را به دستش نرسانم . بفکرم رسید که قلبها را سوراخ کنم و از مجموعه آنها چیزی شبیه گردن بند بسازم ،بویژه به این سبب که سوراخ بودن آن قلبها ،تصویر دقیق تری از وضعیت احساسیم را باز تاب می داد . آنروزها در بخش پری کلینیک ارتو دنسی  مشغول بودیم . کار گاهی عملی که  خوراک بچه های هم گروهیم بود برای جیم زدن و در رفتن از  سرکار ، چون از زمان ۳ ساعته کلاس ،٢ ساعتش را وقت اضافی می آوردیم . من پشت آن میز کار می نشستم و با« هندپیس و فرز» به جان قلبهای آکریلی می افتادم و یکی یکی آنها را سوراخ می کردم؛ غیر از دوستم شاهو ،کس دیگری نمیدانست من مشغول کار بر روی چه پروژه ای هستم  . او هم  فقط غر می زد و برایم سر تکان می داد و ... ومن هم بی وقفه کارم را ادامه می دادم و هر از گاهی  یک لبخند نثارش می کردم ... حتی در صف دوستان همگروهی  می ایستادم که منتظر بودند  دستگاه پالیش خلوت شود و پلاک هایشان را صیقل بدهند  ، جالب اینکه هیچ یک نمی دیدند من دارم به جای پلاک ،  قلبم را صیقل می دهم .   M را هم سوراخ کردم  که البته از همه قلبها حساس تر بود چون از آن یکی بیشتر نداشتم . 

یک روز حوالی غروب  ، برای آن  مجموعه ام یک زنجیر ظریف هم خریدم تا پروژه گردنبند را به پایان برسانم و آماده تحویلش کنم . اما از بد روزگار سر زنجیر از سوراخ قلبهایم ،یک هوا بزرگتر بود و ناچار شدم فردا یش بروم برای تعویض زنجیر . یک نقره فروشی بود ،حوالی میدان ابو ریحان ،توی پاساژ. مرد فروشنده هر کاری کرد نتوانست زنجیری برایم پیدا کند که با پروژه ام ساز گار باشد . به من تو صیه های  گوناگونی کرد که هیچ یک با شرایط و وقتم جور در نمی آمد . آخر سر برای اینکه من را از سر خودش باز کرده باشد یک بند مشکی نخی  ، از مغازه همسایه اش گیر آورد که قابل مونتاژ کردن بود یعنی گیره و حلقه اش را می شد آخر سر به دو طرف بند مشکی ،با کمک انبر وصل کرد .  هر چند چیز نفیسی نبود اما کارم را راه می انداخت و سر انجام گردنبندی ساختم که ترکیبی بود از دوازده عدد قلب آکریلی و یک M در مر کز آنها . سمبل دوازده ماه سال که من ،لحظه به لحظه اش را به یاد ماتیلدا بودم ...

                    *                       *                           *

گر دنبند را در سالروز تولدش همراه با کادو های  کوچک دیگری داخل جعبه ای گل گلی با روبان قرمز ، به او دادم . با آنکه هیچگاه نفهمیدم و بعد ها هم هرگز نپرسیدم از آن خوشش آمده یا نه ،ولی  لحظه لحظۀ ساخته شدن آن گردنبند آکریلی ، برایم سرشار بود از حس ناب دوست داشتن  ماتیلدایی که هر شب به یادش ، به افق دوردست مدار جنوب غرب  خیره میشدم و از ته ته قلبم ، برایش سازدهنی می نواختم .

نویسنده : آرمان : ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

گردن بند آکریلی(بخش نخست)

آکریل یکی از مواد بسیار پر مصرف در دندانپزشکی است . همان ماده قرمز رنگی که نقش لثه را در دندان مصنوعی ها و پلاکهای ارتو دنسی  متحرک و ... بازی می کند . به صورت پودری است  که بسته به نوع کاربرد ش در رنگهای مختلفی از قبیل صورتی ،قرمز ، سبز و سفید  و حتی شفاف  موجود است وبا مایعی که« مونومر» می خوانند ش و بوی گیج کننده ای هم دارد مخلوطش می کنند و ماده ای خمیری شکل از آن پدید می اید که به تدریج یا با کمک حرارت غیر مستقیم  این ماده خمیری شکل، بصورت جامد در می آید و بسیار هم محکم و سفت می شود.از ترم چهارم به بعد در اکثر بخشهای عملی کار با این مواد را به ما آموزش می دادند.من از این ماده خیلی خوشم می آمد ، بویش را هم دوست داشتم ،حتی  سرگیجه اش را و محصولاتی را که با آن می ساختیم ... بلوک های مومی هم به ما می دادند که از آنها مجسمه دندان ها را درست می کردیم که این کار هم برایم بسیار لذت بخش بود . اکثر شبها در اتاقم تکه پارچه ای ولو بود و در کناربساط چایی که عضو ثابت هر اتاق دانشجویی است، و نوای دلنشین  ضبط صوت فسقلی آن روزهایم ،می نشستم وعلاوه  بر ساختن مدل دندانهای جور واجور ، انواع و اقسام  مجسمه های کوچک را با آن قالبهای مومی می ساختم و از این کار سیر نمی شدم ! مهره های شطرنج ، قوری  چایی ، توپ و طپانچه ، گیتار و ساکسیفون، آدمک و حیوانات کشتی نوح و حتی مجسمه دماغ دوستم  را می ساختم و روی طاقچه کوچکی  آنها را می چیدم . آن طاقچه تبدیل شده بود به نمایشگاه آثار مینیاتوری مومی ! به اندازه چند ین نفر سهمیه بلوک مومی می گرفتم و همیشه هم کم می آوردم و مازاد سهمیه دوستانم را هم  می گرفتم ! منشی بخش که از قضا دختری بود خیلی خشک و جدی و با کسی هم شوخی نداشت ، هر بارکه با تقاضای موم از طرف من روبرو می شد  لیستش را در می آورد و با اشاره به تعداد تیک هایی که جلو اسمم  صف کشیده بود با جدیت و می گفت  : « جرفتی دیجه» و من هم از او جدی تر و با اخم و تخم ، در حالی که به چشمش ذل می زدم در فاصله خیلی نزدیکش می ایستادم و نه حرف می زدم و نه می رفتم تا مجبور می شد با یک عدد موم من را از خودش براند و یک تیک دیگر به انبوه تیکهای جلوی اسمم می افزود .  کم کم از سبک رئالیسم فراتر رفتم و به  ساخت مجسمه های سورئالیستی وحتی سبک کوبیسم روی آورده بودم ! دست خودم نبود ، دوست داشتم « دیجه» !!!

 از طرح های اولیه ام ، یک قلب توپول بود که مجبور شدم برای اکثر دوستان عاشق پیشه ام  که دانشجوی رشته های مختلف بودند یکی از آن را بسازم و آنها هم  آن قلبهای ساخت من را به دوست دختر هایشان می دادند . تقاضا برای آن قلبهای نقلی  انقدر روز افزون بود که من وادار شدم به فکر بیفتم ، به جای موم که نسبتا" کم یاب بود و خودم هم برای دیگر طرح هایم لازمشان داشتم  از اکریل استفاده کنم . واینگونه شد که از یکی از قلبهایی که ساخته بودم ، قالب  دو تکه گجی گرفتم  و پس از آزمون و خطای زیاد ، دستم آمد که چگونه از آن قالب گچی ، قلبهای آکریلی متقارن و قشنگ  تولید کنم. مخصوصا" آنهایی را که با آکریل قرمز می ساختم و خوب سمباده می زدم ، خیلی عاشقانه از آب در می آمد. آنقدر راحت هم تکثیر می شد که در زمان کمی کیسه ای پر از قلبهای رنگارنگ ولی یک شکل و  یک اندازه داشتم و  به هردوست آشفته دلی ، یکی از آنها را می دادم ! یکی از شبها به سرم زد برای« ماتیلدا » که قرار بود تا چند هفته بعد ،برای چند روزبه تبریز بیاید چیزی بسازم و به او هدیه بدهم . اولین قلب مومی را که ساخته بودم را قبلا" به او داده بودم . ولی قلب آکریلی  پدیده جدیدی بود که  می خواستم با آن سورپرایزش کنم . یکی از همان شبها که که صدای قل قل کتری چایی در هم آمیخته شده بود بانوای اهورایی سیاوش قمیشی که می گفت « وای که دلم طاقته دو ریتو هیچ نداره...»  طرح یک M خاص به ذهنم آمد که حالتی مکعبی و شبیه چهار پایه داشت  و از هر طرف که نگاهش می کردی باز به شکل M  دیده می شد . بلافاصله دست بکار شدم و شروع کردم به ساختنش .با وجودیکه در کار روی موم خیلی مهارت پیدا کرده بودم ، ولی موم هر جا که کمی نازک میشد ، ترک بر می داشت و می شکست و تعمیرش هم فایده ای نداشت و تقارن و زیبایی  طرح را به هم می ریخت .  اما بالأ خره M دلخواهم را با ظرافت و وسواس زیاد ساختم...

 

«ادامه دارد»

 

نویسنده : آرمان : ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خودکارمشکی مهربان,صفحه کلیدبی احساس

نویسنده : آرمان : ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم